حکایتی ازیک عشق واقعی!
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است....





ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻛﻢ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ